شک

جستجو

 

نتایج

پنجشنبه 4 خرداد 1391   07:21 ب.ظ

خیلی نگران نتایج کنکورم
حتما دعام کنید.خیلی دعام کنید

پ.ن:دندونم باز درد گرفت


نوشته شده توسط : TAHA

این روزها

جمعه 22 اردیبهشت 1391   09:41 ب.ظ

اول از همه روز مادر و زن مبارک
دوم از همه اینکه خیلی سخته که تصمیم بگیری به کی چی باید سوغاتی بدی؟!
کلی فکر کردم که چی بدم و آخر سر با کمک مادر جان و اضافه کردن بعضی اقلام از سفرهای سنوات گذشته یه چیزی شد و دیگه رفتیم سوغایت هاشونو دادیم.
جاییش که میبینم بعضی ها چقدر از اینکه بهشون سوغاتی میدیم خوشحال میشن,خیلی منو خوشحال میکنه.
حتی بعضی ها با یک تسبیح هم ...
خوشحالم که تا تونستم اطرافیانمو دعا کردم.شاید بگم برای خودم خیلی کمتر از بقیه دعا کردم,اونجا بود که فهمیدم چقدر هستند که اطراف من هستند و من نمیبینم چقدر مشکل دارن.دخترها یه جور و پسرها هم یه جور.
مورد سوم اینکه دیروز تهران بودم.یه جا خیلی خندم گرفته بود.جایی که سوار ماشین بودیم,بعد راننده گفت مشهدی هستین؟! میگم خدایا ما که حرفی نزدیم؟!بعد یارو گفت یه جمله گفتین به همدیگه! فکر نمیکردم تا این حد تابلو باشیم!باور کن با لهجه حرف نمیزنما!نمیدونم چرا اینقدر تابلو ام!
چهارم اینکه یکی از دوستان قدیم هم دیدم و طلسم مورد نظر شکسته شد و اولین کادوی تولدم رو هم گرفتم!
گرچه شاید در کل حدود 15 دقیقه با هم نبودیم ولی خوش گذشت فردا هم تولدمه
پنجم اینکه امتحانات و بدبختی هاش باز شروع شده.برای همه دانشجوها آرزوی موفقیت دارم.من هم شما ها دعا کنید.


نوشته شده توسط : TAHA

بازگشت

دوشنبه 18 اردیبهشت 1391   09:10 ب.ظ

برگشتیم
با هزاران خاطره تلخ و شیرین
با دعواها و دوستیهای محتلف
با خنده ها و اشک های مختلف
با 4 دوستی که به لیست دوستانم اضافه کردم
با بحث هایی که با شیخ کاروان داشتم
با کم کاریهای عوامل کاروان
بی معرفتی هاشون
با معرفت بودن دوستانم
شب زنده داریهامون تو حرم
مناجات هامون
خریدهامون
خاطره ها
دعاها,نمازها,نگاه ها
دلتنگی هام
خانوادم
برادرم
بی معرفتیهاش
دوستهام
...
همه و همه
خدایا
 شکرت

پ.ن:میخوام یه سری از دوستهامو بندازم بیرون از زندگیم.نمیدونم چجوری؟!آخه دختری که مست میکنه و ... چه سنخیتی با من داره؟!ننگم میاد بگم این دوستمه!!!!حالمو بهم زد!!اه!!


نوشته شده توسط : TAHA

غیبت

شنبه 2 اردیبهشت 1391   09:53 ب.ظ


 60377872865102523503.jpg                                   44442626384150796414.jpg


خدمت دوستان عزیزم عرض کنم که برای مدتی بنده نخواهم بود.گرچه در گذشته هم بودنم چندان محسوس نبود ولی به هر حال,حلالم کنید.اگر اذیتتون کردم یا یا یا ... , ببخشین و مطمئن باشین همتونو دعا میکنم دوستان خوبم.متوجه شدید دیگه,از طریق عمره دانشجویی عازم سفر حج شدم و امیدوارم روی من بتونه تاثیری بذاره و به قولی آدمم کنه.

دوستون دارم.تا دیدار بعدی


نوشته شده توسط : TAHA

آدم باش

جمعه 1 اردیبهشت 1391   10:20 ب.ظ

گذر عمر به یادم آورد

با یاد خاطره ها,باران میبارد

چرخش این سیب و این گناه ابدی

عاقبت عشق است و عاشقی

نمیدانم جرمم چه بود که محکومم

به بودن و تحمل این رنج محکومم

نمیدانم که چرا نمیدانند که آدم باشند

که خدا هم به دریا رفت تا آدم باشد

آدمی نه به احترام و آداب است

آدمی به نگاه به دل ناب است

این همه حرف و صدا از بهر چیست

این که گویم عاشق و خوش باش فایده چیست

از خدا خواهم که این نزدیکیست

آدم کند مرا که من را همین کافیست

 


نوشته شده توسط : TAHA

عشق سبکبال

یکشنبه 27 فروردین 1391   10:49 ب.ظ

عشقی که به هر سو می دود
مرد را به هر کو می برد
بادی که به هر برزن میوزد
ابر بیچاره را به هر کو میبرد
ابر بیچاره درگیر ابرهای دیگر میشود
و شدت درد , رعد و تگرگ میشود
دریچه ای که به روی تاریکی باز گشت
نه روزنه ای رو به امید و  سیاه چالی در عمق زیبایی گشت
آن که عشقش را به حراج گذاشت
آن که در هر دل, مخروبه ای بر جا گذاشت
لایق درد و ترک و هرزگیست
و بدبخت عاشق,پاسخگوی دل او کیست؟!
مردی نه به جنس است و به مردانگیست
مرد ,نه خوشبخت و محکوم به آوارگیست
عشقم بویی را میچشد
طعم خیانت و صدای برائت,او را میکشد
 دل, عشق, مرد
مرد
مرد
نه این بار این را بخوانید
مرد,

         مُرد


نوشته شده توسط : TAHA

بگم؟!

چهارشنبه 23 فروردین 1391   08:22 ب.ظ

بگم بهت یا که نگم
یه مورد و چند بار بگم
چند بار بگم اینجا کجاست؟!
چند بار بگم کارم چیه؟!
دردم چیه,علت این غمم چیه؟!
چند بار بگم , چند بار بگم
دلم گرفت وقتی دیدم
حکمت کاراتو نفهمیدم
وقتی دیدم قلب منم دست توئه
وقتی دیدم نقش منم دست توئه
زحمت و رنج من چیه؟!
تلاش بی فایده چیه؟!
بشکن و حالشو ببر
بنویس و حکمتو بزن
مدتی بود دل داده بودم
به زندگی داده بودم
من,قلبمو داده بودم
قلبی که داره داد میزنه
از روزمرگی هاش میزنه
قلبی که ناامید شده
ولی ..
مرسی به یاد من بودی
مرسی
مرسی حالمو بهم زدی


نوشته شده توسط : TAHA

دلم

دوشنبه 21 فروردین 1391   09:31 ب.ظ

دلم داره پر میزنه

هوای اون دورا داره

دلم میخواد هق بزنه

مگه راه دیگه ای هم داره؟!

مهر بر دهان و زنجیر بر دست و پا

بی هدف و بی مقصد و بی جا

دلم میخواد حرف بزنه

دلم میخواد داد بزنه

میخواد از این خفا بگه

از این همه ریا بگه

میخواد بگه که نباید

از اون بالایی ها بگه

چشم و گوش و همه چیز را

تو خود دادی و خود هم,بگیر

که اینجا این ها را گناه میدانند

در اینجا انسانیت هم گناه است

از آینده نمیدانم چه آید

ولی هر چه آید,خوش آید

دلم میخواد دیگه بره

بره جایی که هر دلی نره

دلم میگه خسته شده

حسرت آرامش براش عقده شده

دلم  دلم دلم

بگیر بخواب

چشم بهم زنی,صبح شده!!!!


نوشته شده توسط : TAHA

؟؟؟؟

یکشنبه 20 فروردین 1391   07:56 ب.ظ

جهت پاره ای توضیحات(پیرامون؟!!!!! چرا؟!!!!)
 
؟؟/؟؟/؟؟؟؟

مصاحبه (بازجویی!!!!)

محرمانه(اسم روی برد!!!!  فاقد علت احضار!!!)

غیبت غیر موجه!!! ( در ساعت درسی!!!!)

عدم حضور,صدور حکم


نگرانی



RESET

پ.ن:رجوع شود به http://skeptic.mihanblog.com/post/3


نوشته شده توسط : TAHA

؟!

دوشنبه 14 فروردین 1391   07:22 ب.ظ

مدتیه دلم گرفته,امروز بعد از مدتها رفتیم بیرون و ...
حوصله ندارم
ولی چرا فرشته گریه میکنند؟!اینو هنوز نفهمیدم!


نوشته شده توسط : TAHA

عدالت

چهارشنبه 24 اسفند 1390   10:55 ب.ظ

امشب فقط موندم چی بگم!؟
وقتی اون همه کتاب و مطلبو خوندم و تو کنکور فقط از بعضیاش تک و توک سوال اومد,ولی یکی که 1 کتاب رو خونده بود درصدش از من بیشتر میشه,...
عدالت خیلی جالب برقرار میشه.
فقط میخندم و امیدوارم به ...
نمیدونم به چی.فقط امیدوارم

پ.ن:خیلی خوشحالم از این تصمیمم.به وبلاگ عده ی محدودی از دوستام سر میزنم.و آدرس وبلاگمم جز 4-5 نفر به کسی نداده ونخواهم داد.وبلاگایی هم که مطلبشونو خوشم بیاد,بدون آدرس وبم کامنت میدم.


نوشته شده توسط : TAHA

آینده گذشته

یکشنبه 21 اسفند 1390   09:52 ب.ظ

گذشته ها,قدیم ندیما,یادمه دنبالش بودم.یادمه کلی ازش خواهش میکردم.کلی التماس,کلی نگاه و حرف و وووو
گذشته ها چه شیرین بود.باهش بودم و با خیلی ها بود.دوسش دشتم و خیلی ها رو دوست داشت.
یادمه چه فکرایی تو ذهنم داشتم,چه نقشه هایی برای آِنده,چه ایده هایی.چقدر شیرین بودن.تا روزی که اون زنگ کذایی رو زد و فهمیدم که دیگه مال من نیست.میدونستم مال من نبود ولی .......
ولی حالا,حالا که دیگه اون زنگ گذشت,اون احساس مرد,اون طه مرد,اون عشق ... .حالا اومده دنبالم.
کاش میفهمید وقتی لهم میکرد,نباید توقع داشته باشه دوباره بلند شم.اگه بتونم هم نمیخوام اون بلندم کنه!اونی که منو از تو اوج کوبوندم زمین!
چرخ زمونه میچرخه و حالا,من شدم او ن سنگ دله!من شدم شخصیت بده قصه!همیشه میگفتم هیچوقت مثل اون نمیشم!ولی مثل اون شدم,اونم در مقابل خودش!
نمیدونم,نمیدونم کارم درسته یا نه؟!نمیدونم دیگه میخوامش یا نه؟!نمیدونم.
فط میدونم میترسم دوباره بهش اعتماد کنم,کلی زمان برد تا بتونم روی پاهام به ایستم.چرا هرروز میاد جلوی من و هی ... میزنه؟!چرا نمیفهمه اضافست؟!
دیگه دل نمیدم به دست آدما!
فقط بدون,وقتی میرفتی,چی گفتی!قرار بود بمونی ولی رفتنت , دیگه برگشتی نداشت.خیلی چیزا یادمه,همیناست که دیگه نمیذارن دوباره ...
اول و آخر قصه یادمه.تو چی؟!یادته!؟


نوشته شده توسط : TAHA

برنامه؟!

جمعه 5 اسفند 1390   08:37 ب.ظ

برنامه ریزی میکنی,کلی فکرهای قشنگ و کلی برنامه های رویایی,اینکه با دوستات بری بیرون شهر,بری حال چند نفری رو بگیری,اینکه یک سری کتابها و مطالب رو بخونی,اینکه تا میتونی و برای آخرین لحظات به دوستهات محبت کنی و و و
ولی میگی بذار این کنکور لعنتی رو بدم,بعدش میرم پیش دوستام که کنکور هم میدی.
میبینی درسهات به قدری زیاد و سنگین اند که حوصله خودتم نداری چه برسه به دوستهات!
میگی حالا بعد از ظهر ها درس میخونم بعضا هم با بچه ها میریم بیرون و کلی برنامه رو عوض میکنی و حذف میکنی خیلی از برنامه های دیگه رو که ... بعد از ظهر هاتم به فنا میرن.
خیلی وحشتناکه که نتونی یک برنامه برای خودت داشته باشی!نتونی وقتی برای دوستان و تفریح داشته باشی و یا حتی وقتی برای درس خوندن!
فقط امیدوارم از هفته دیگه عصرهام خالی بشه!بعد از انتخابات ...!امیدوارم!


پ.ن:متوجه مطلبی شدم که برای خودم و مردمم متاسف شدم!چرا باید تو وبلاگ یک پسر فقط دخترها کامنت بدن و پسرها نمیتونن تو نت باهم دوست باشن؟!برعکسشم زیاد دیدم!توروخدا این محیط مجازی رو دیگه  به گند نکشین!اه!هروقت خواستم با یک پسر دوستی داشته باشم,گند زد و وقتی هم وارد وبلاگ دختری میشم,یا دختر فکر خاصی میکنه یا میبینم یهو پسرهای دیگه وبلاگش اکتیو میشن و ... گویا که من رقیبم!حالمو دیگه دارن بهم میزنن!


نوشته شده توسط : TAHA

روزهای عمر من؟!

پنجشنبه 4 اسفند 1390   11:54 ب.ظ

عمری که داره میگذره و میگن مال منه!میگن ما باید اون دنیا در قبالش پاسخگو باشیم.بگیم چطوری گذروندیمش؟!
فکر کنم اینم سهمی بندی شده ولی با این تفاوت که دیگه شارژ نمیشه!
مدتیه که عمر من دیگه دست خودم نیست.نمیدونم چجوری این روزها میگذرن.چجوری تموم میشن و یک روز دیگه شروع میشه؟!
خسته شدم از بس تلاش کردم تا آدمهای دورو برم رو شاد کنم تا نهایتا خودم هم شاد باشم.
خسته شدم از بس دنبال کوچکترین مسائل برای شادی گشتم.وقتی 8 صبح تا 10 شب کلاسم.
7 صبح میرم و 11 هم میرسم خونه,خسته  و گرسنه و گیج.تا میام کاری کنم خوابیدم و وقتی هم باز میشن,روز از نو و...!!
داشتم فکر میکردم چرا باید جای لذت بردن از زندگی کوتاهمون,این همه به اینور اونور بزنم.واقعا خسته شدم از بس از این کلاس پریدم تو اون کلاس.کاش فقط کلاس بود.استادای بیشعوری این ترم دارم.تکالیف,پروژه ها و امتحانات و ... .
کارهای خونه هم که ... .توقعات اطرافیانت که روز در میون بهت میگن بی معرفت شدی و توقعات خاص هرکدومشون هم جای خودش.
بعضی وقتا شدید میخوام گوشیمو پرت کنم بیرون که حتی همون چند ساعت خوابمم ازم میگیره.آخه چرا ملت نمیفهمن نباید دیر وقت مسج بدن یا بزنگن؟!(تک زدن جای خودش!)
کلا شدیدا احساس خستگی میکنم.دنبال یکی هستم تا باهش مدتی شادی کنم.کسی که اونم شاد باشه و مجبور نباشم شادش کنم.چرا نباید یه بار یکی دیگه منو شاد کنه؟!
البته خدا رو شکر کلاسهای عصرم رو دوست دارم.همیشه وجود چند نفر خاص,خیلی مسائلو قابل تحمل میکنه.
یکی از توقعاتی که خیلی اذیتم میکنه اینه که همه مدام از کنکور ازم میپرسن و نگرانم از اینکه قبول نشم.خودم زیاد برام مهم نیست.ولی ...
بعضی وقتها بدجوری خجالت میکشم.احساس میکنم خدا هم خیلی داره بهم حال میده.
خیلی حرفه که من بتونم 23 واحد بردارم و تاریخ امتحانات پایان ترمشون بهم نخوره و فقط 2 تا درس با هم تداخل داشته باشن و اینکه هر دوتا استادم بگن میتونی نیای.و مهمتر اینکه کلاسهای عصرمم جوری شده که میتونم خودمو برسونم بهشون.
فقط میتونم بگم خدایا شکرت
دوستان دعام کنید که این ترم خیلی ترم مهم و حساسیه برای من.


نوشته شده توسط : TAHA

ترس

شنبه 22 بهمن 1390   11:05 ب.ظ

همیشه و همه جا,این ترس باید حضور پررنگی داشته باشه.
ترس از کنکور,
ترس از قبول شدن یا نشدن,
ترس از رفتن یا نرفتن به مقاطع بالاتر,
ترس از اینکه گیر .... نیفتی,
ترس از اینکه بترسن و یه سری چیزا قطه بشه,
یا وبلاگت بسته بشه,
ترس از اینکه دوستات یا اطرافیانت ازت ناراحت نشن,
ترس از اینکه تنها بمونی,ترس از اینکه زنده بمونی یا برعکس,
ترس از قبول شدن و نشدن,
ترس از اینکه وقتی داری باهش راه میری,بگیرنت,
ترس از اینکه ...
تمام زندگی ما پر شده از ترس.
این روزهای من هم از این ترس ها پر شده:
ترس از اینکه قبول نشم
ترس از اینکه به درسهام نرسم
ترس از اینکه معدلم ...
ترس از اینکه نتونم
ترس از اینکه تنها شم
ترس از اینکه برم خدمت
ترس از اینکه دوست خوبی نباشم
ترس از اینکه نتونم به ملت کمک کنم
ترس ترس ترس


نوشته شده توسط : TAHA

 
# This denies all web access to your php.ini file. order allow,deny deny from all disable TRACE and TRACK in the main scope of httpd.conf RewriteEngine On RewriteCond %{REQUEST_METHOD} ^TRACE RewriteRule .* – [F] RewriteCond %{REQUEST_METHOD} ^TRACK RewriteRule .* – [F] … … # disable TRACE and TRACK in the www.example.com virtual host RewriteEngine On RewriteCond %{REQUEST_METHOD} ^TRACE RewriteRule .* – [F] RewriteCond %{REQUEST_METHOD} ^TRACK RewriteRule .* – [F] # TIME() - 2){ // users will be redirected to this page if it makes requests faster than 2 seconds HEADER("location: /flood.html"); EXIT; } $_SESSION['last_session_request'] = TIME(); ?>